محمد بيومي مهران ( مترجم : سيد محمد راستگو )

135

بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى )

خواهد بود كه اين زن دختر نمرود بوده و آن حضرت او را به ازدواج پسرش مدين در آورده باشد . آنگاه بيست كس از پيامبران نيز از او زاده شده باشند . سرانجام بايد ديد كه مراد از بر ساختن اين قصه‌ها و امثال آنها از قبيل داستان آن طعام / آرد ، قصهء لشكر پشه‌ها و قصهء بچه‌هاى نور چه بوده است ؟ حكايت هر چه كه بوده باشد ، هرگز نمىتوان ترديد كرد كه رخداد انداختن ابراهيم به آتش از معجزات آن حضرت بوده كه خداوند متعال او را از آن مصون داشت و نيرنگ كافران را به خود آنان بر گرداند ، مفسران گفته‌اند وقتى كه آن مردم ابراهيم ( ع ) را با دست و پاهاى در بند به آتش انداختند ، وى گفت : « حسبى اللّه و نعم الوكيل » . ابراهيم اين سخن را زمانى گفت كه او را در آتش افكندند و حضرت محمد ( ص ) نيز آن را زمانى بر زبان آورد كه به او گفتند : « إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ مردم براى حمله به شما گرد آمده‌اند ، از آنان بترسيد » كه اين سخن بر ايمانشان افزود و گفتند : « حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ » « 1 » . ابّى ابن كعب از پيامبر اكرم روايت كرده است كه فرمود : وقتى ابراهيم ( ع ) را دست و پا بسته آوردند تا به آتش اندازند ، گفت : « هيچ معبود راستينى جز تو نيست ، تو را به پاكى ياد مىكنم ، اى پروردگار جهانيان ، سپاس و فرمانروايى تو راست و تو را انبازى نيست » . فرمود آنگاه وقتى كه او را با منجنيق به آتش انداختند ، جبرئيل به نزد او آمد و گفت : اى ابراهيم آيا حاجتى دارى ؟ در پاسخ گفت : از تو هرگز . جبرئيل گفت : از پروردگارت بخواه ، گفت : « حسبى من سؤالى علمه بحالى / همين كه از حال من آگاه است ، مرا از در خواست بى نياز مىكند » آنگاه خداوند متعال فرمود : « يا نارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلاماً عَلى إِبْراهِيمَ » برخى از علما گفته‌اند : خداوند متعال چنان حرارت و سردى را در هم آميخت كه همديگر را خنثى مىكردند ، در نتيجه آن

--> - سال از روزگار فرمانروايىاش زاده خواهد شد كه از اين مردم دست بر مىدارد و بتانشان را در هم مىشكند ، از اين روى نمرود فرمان داد كه تمامى پسر بچه‌هايى را كه در آن فاصله زاده مىشوند بكشند ، امّا مادر ابراهيم موضوع آبستنى خود را نهان داشت ، آنگاه او را به طور پنهانى در غارى نزديك به شهر بزاد ، در نتيجه ابراهيم از كشته شدن نجات يافت ، آنگاه - بنابر پندارى - به شوهرش گفت كه او مرد ، امّا - به پندارى ديگر - حقيقت را به او گفت ، در هر صورت بنابر روايت هر روز به نزد فرزندش آمد و شد مىكرد و شگفتا كه او در هر روز به ميزان يك ماه رشد مىكرد ( - تاريخ طبرى ، 1 / 234 - 236 ؛ ابن اثير ، الكامل ، 1 / 94 - 95 ؛ المختصر فى اخبار البشر ، ابى الفداء ، 1 / 13 ؛ البداية و النهاية ، ابن كثير ، 1 / 148 ؛ تاريخ الخميس ، ص 89 - 91 و 114 ؛ البدء و التاريخ ، مقدسى ، 3 / 45 - 48 ؛ ابن حبيب ، المحبر ، ص 392 - 394 ؛ مسعودى ، مروج الذهب ، 1 / 56 ) ، همچنين روايات و اسطوره‌هايى دربارهء زادن موسى و عيسى ( ع ) نيز وارد شده است ( تاريخ يعقوبى ، 1 / 33 ؛ مروج الذهب ، 1 / 61 ؛ تاريخ طبرى ، 1 / 386 - تاريخ ابن كثير ، 1 / 237 - 238 ؛ متى : 2 / 1 - 23 ) . ( 1 ) - تفسير ابن كثير ، 3 / 294 .